مؤمن، برادرِ مؤمن است ؛ در هیچ حالی ازنیک خواهی برای او دست نمی کشد . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
چراغ جادو
 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 14553
بازدید امروز : 2
بازدید د?روز : 2
........ پیوندهای روزانه........


...پیغام یا نظر فوری ...
یــــاهـو
........... درباره خودم ..........
چراغ جادو
سعید احمدی[45]
عشق یعنی کشتی نوح گر در آن بمانی از بلایا در امانی!

.......... لوگوی خودم ........
چراغ جادو
...جستجوی در وبلاگ ...

.......دوستان سعید ........



............. اشتراک.............

نام:

ایمیل:

 

............ طراح قالب...........


   1   2   3      >
+ گلایه مکن
  • نویسنده : سعید احمدی:: 26/4/1387:: 12:41 صبح

  •  استفاده از نوشته های من فقط با ذکر ماخذ  مجاز میباشدا


     


      گلایه مکن 


    خداوند دستانی به من داد هنرمند تا رؤیاهایم را متجلی سازم


    پاهایی قوی تا با زمان به پیش روم و از مهلکه های بیگاری بگریزم


    اما من ایستادم و شانه هایم نردبان صعود فرصت طلبان شد


    و حرکت دستان هنرمند من برکت جیب آنها گشت



    آفریدگارم فرمود:


    گر طالب آسایشی به غیر از راه من گام بر ندار!


    و رزق و روزی از غیر من طلب مکن!


    ولی من در راه مطلوب فرعونیان روان گشتم و چشم به گنجینه ی آنها دوختم


    غافل از اینکه این گنجینه حاصل به بردگی کشیدن امثال چو منیست


    و از اینان انتظاری جز این نیست!



    به تنگ آمدم و دست بر آسمان بردم خواستم گلایه کنم


    اما من درونم ندا سر داد:


    تو که در پی ناحق میروی به چه رویی شکوه به درگاه حق میبری؟!


     


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + درخت عریان به بار نرسد
  • نویسنده : سعید احمدی:: 19/4/1387:: 5:13 عصر

  • قلبت برای کسی بتپد که قلبش برایت بتپد


    از جان شیرین بهر کسی بگذر که از جان شیرین بهرت گذرد



    همسفر با کسی شو که چو از پای فتادی تنها نرود



    اعتماد به کسی کن که تو معتمدش باشی


    چو اعتماد از بین رود دوستی از میان برود



    تو گل بهاری به پاییز نرسی


    چو در بهار هم آغوش پاییز شوی به بار نرسی


    نفس بهاریت را در فضای پاییز جایی نیست


    لب فرو بند که درخت عریان به بار نرسد



    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + شهر شب
  • نویسنده : سعید احمدی:: 4/3/1387:: 9:37 عصر
  • شهر شب



    چه اشکها که هرگز کسی ندید و چه بغضها که د رگلو خفه شد


    چه ناله ها که در شب گم شد و به صبح نرسید


    ماه در پشت ابرهای سیاه گرفتار بود


    تیرگی غالب روشنی مغلوب قوی ظالم ضعیف مظلوم


    ناگهان زمین لرزید و ندایی چون رعد آسمان تیره را شکافت


    مردی آمد با بشارت صبح


    بغض آسمان ترکید و رگباری شتابان زمین را با پشت ابرهای سیاه از پلیدیها زدود


    ماه و ستارگان نمایان گشتند و فضای شهر شب غرق در بوی باران گشت


    و آماده ی میزبانی صبح


    آدمکها سر از لاک خویش بیرون آوردند با همان باور قبل


    در ذهن تاریک اینان خورشید نمی گنجد


    و در دل شب پرستشان باوری روشن تر از ماه و ستاره نیست


    آنها هرگز به صبح نمیاندیشید و در شب خویش خواهند پوسید


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + یگانه!
  • نویسنده : سعید احمدی:: 1/10/1386:: 11:32 صبح
  • ما یگانه ایم


    فرهنگ یعنی پول .


    پیشرفت یعنی پولدار شدن!


     



    ما برای بالا بردن فرهنگ خویش


    از سر و کول یکدیگر بالا میرویم.


    طبقه ی بالاتر فرهنگ بالاتر.


    ما با هم ترازهای خویش در رقابتیم


    و برای بالا بردن فرهنگ


    با بالا دستیهای خویش معاشریم.



    ما نژاد پرست نیستیم ما از نژاد دیگریم.


    دوشادوش نیستیم بر دوش هم ایستاده ایم


    هر چند از یک نژاد و ریشه ایم.


    در روز خورشید میپرستیم و در شب ماه


    هر چند در یگانه پرستی ما یگانه ایم.


    میگریم بر گرد خانه ی یار با فخر


    کس چه میداند کزین خانه سالهاست رانده ایم. 


     


     


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + انتظار
  • نویسنده : سعید احمدی:: 24/5/1386:: 3:55 عصر
  •  


    انتظار


     


    کوچه ها را آب زن


    گل فرش راهش کن


    گر انتظار آمدنش هستی.



    خانه و خیابان را آزین ببند به سلیقه اش


    گر طالب رضایتش هستی.



    گر عاشق کرامتی کرامت پیشه کن


    تا لایق کرامتش گردی.



    ای منتظر چو شب طولانی گشت


    دیده به ماه دوز و تیره مشو


    ور نه با آمدن خورشید فنا خواهی شد.


     


    دوستان گلم سلام!


    به دلیل مشغله ی زیاد متاسفانه نمیتونم زود به زود به وبلاگم سر بزنم


    خوشحال میشم نظرهاتون رو به صورت پیام کوتاه واسم بفرستید


    فقط یادتون باشه نام وبلاگتون رو قید کنید تا من بتونم بهتون سر بزنم


     09132748957


     


     


     


     


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + ظلم و ظالم
  • نویسنده : سعید احمدی:: 10/4/1386:: 11:34 عصر
  •    ظلم و ظالم


    اگه رئیس هستی واسه خودت هستی


    اگه پول داری واسه خودت داری


    من نه رئیس میشناسم نه پولدار


    فقط حق رو میشناسم وناحق رو


    تودنیایی که معلوم نیست به پلک زد بعدی فرصت کنی


    زیر بار ظلم رفتن حماقته


     


    میدونی ظالم ساخته ی دست کیه؟


    میدونی منشا ظلم کجاست؟


    منشا ظلم همون جاییه که تو مظلوم واقع شدی


    تو ترسیدی و تن به ذلت دادی


    واسه پشیزی خودت رو کوچیک کردی



    امروز واسه راحتی فردا سرت رو واسه کسی خم نکن


    چون رنگ آسایش رو نمیبینی


    چون شاید اصلاٌ فردایی واسه تو یا اربابت وجود نداشته باشه



    میدونی چرا واقعه ی کربلا اتفاق افتاد؟


    چون امام حسین (ع) نخواست مظلوم واقع بشه


    و تا پای جون خودش و خانوادش ایستاد تا وقایع بعد از عاشورا زمینه سازی بشه


    تا من و تو بفهمیم جان ما در مقابل خیلی چیزها ارزشش فقط به فدا کردنه


    تا من که میگم:


    خدا روزی رسونه


    از ترس گرسنه موندن خودم و خانوادم


    تن به خواسته ی ناحق ظالمان ندم


     


    اصلاً


    مگه خون من و خانواده ی من


    رنگین تر از خون حسین و اهل بیت پیامبره؟!



     


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + چشمانم را میبندم
  • نویسنده : سعید احمدی:: 24/1/1386:: 6:25 عصر
  • چشمانم را میبندم تا خورشید را نبینم و در شب خویش بمانم


    چشمانم را میبندم تا آزاد باشم


    کوره راهها محدوده ی پرسه های آزادانه ی منند


    سنگهای تیز پاهایم را میخراشند


    بوته های کمین گرفته در سنگلاخها


    خارهای تیزشان را نثار پاهای خسته ام میکنند


    اما چشم باز نمیکنم و میروم تا به مقصدم برسم


    در دل شب و در عمق دره با استخوانهای شکسته


    چشمانم را باز کرده به ستارگان آسمان میدوزم


    میدانم دیگر طلوع خورشید را نخواهم دید


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + آزادی...!
  • نویسنده : سعید احمدی:: 28/11/1385:: 11:21 عصر
  • آزادی...!


    من حافظ ناموس خویشم و دزد ناموس دگران



    در حالی دم از حق میزنم که لقمه ی دیگران را در دهان دارم



    چون فطرت آدمیزادی  با مزاجم سازگار نبود


    به فطرت حیوانی روی آوردم



    چشمان مو شکافم همه چیز را میبیند جز آینه


    گوشهای تیزم همه چیز را میشنود جز انتقاد



    با صالحان مینشینم


    با‌ آنها بر میخیزم و همراه میشوم اما باشیطان همپیمانم


    سنگین است لباس میش بر دوشم


    خوشا روزی که رخت آزادی بپوشم


     


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + دل سیاه!
  • نویسنده : سعید احمدی:: 3/11/1385:: 3:58 عصر
  • هر روز عاشوراست


    چشمانمان را بسته ایم


    شهامت را با خفت و حقارت اشتباه گرفته ایم


    میگرییم به حال او که همیشه به حال ما میگرید


    به حال ما سیاه پوشان سیاه دل


    که عظمت یک واقعه ی عبرت آموز و شجاعانه را


    فراموش کرده ایم


    گمان میکنیم درس گرفته ایم


    اما حقیقت چیز دیگریست!


    اگر دیروز صدای شیون زنها و کودکان اهل بیت


    در هیاهوی لشکر کفر گم شد و ما آنرا زنده کردیم


    امروز انعکاس همان ناله ها


    در همهمه ی افرادی گم شده که در بین ما هستند


    و خود را مریدان امام آزاد مردان عالم نشان میدهند


    ولی در عمل رهروان راه یزیدند


    باید آموخت که جان در مقابل بعضی چیزها پشیزی نمیارزد


    باید آموخت آزاد مردی را


    آزاد مردی یعنی آزاد بودن و سد آزادی نشدن


    یعنی آزاد از بند پول و ثروت


    یعنی از هواها قفس نساختن


    آزاد مردی یعنی زیر بار ظلم نرفتن و ظلم نکردن


    ظلم یعنی داشتن چیزی که متعلّق به دیگریست


    یعنی سوءاستفاده از موقعیت


    یعنی قانون به نفع افراد خاص...!


     


     


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + یقه!!!
  • نویسنده : سعید احمدی:: 19/10/1385:: 3:33 عصر

  •  


    اگر دیدی یقه ی دوستت خرابه


     قبل از این که بهش بگی


    یقه ی خودت رو چک کن!


     


    اینم وبلاگ منه 


     


     زندگی هارمونیک 


     


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + آشیانه ی تاریک من
  • نویسنده : سعید احمدی:: 5/7/1385:: 11:59 عصر

  • سلام دوستان عزیز


    یکی باعث شد من این متن رو بنویسم


    خودش میدونه


     


    آشیانه ی تاریک من


    کور مادرزاد بودم ولی شاد در دنیای تاریک و بی ستاره ی خویش


    در دنیایی که زیبایی پر قو بود و زشتی زغال داغ


    تا اینکه تو آمدی چون طلوع خورشید از مشرق


    همه تن چشم شدم مبهوت روی خورشید تو


    آرام آرام سوی مغرب میرفتی و آواز ماندن میخواندی


    خورشید روی تو مردمک دیده ی من گشت


    و آهسته در پشت پلک کوهای مغرب


    با آواز تا ابد با تو هستم خاموش گشت


    شفق در چشمانم نقش بست


    دیگر نه مرا تاب ماندن در تاریکیست نه امید دیدار خورشید


    افتان و خیزان آشیانه ی تاریک خویش را ترک میکنم


    تو آشیانه ام را به باد دادی...!


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + بازگشت
  • نویسنده : سعید احمدی:: 31/6/1385:: 12:57 عصر
  •  



    سلام دوستای عزیز



     مسیر زندگی هر چقدر هم چاه داشته باشه


    خدا واسه اونایی که با چشم باز حرکت میکنن یه راهی که نه راههای زیادی گذاشته! 


     


    نظرتون چیه ()
    ---------------------------------------------------
    + گلستان خانه ی توست
  • نویسنده : سعید احمدی:: 8/6/1385:: 3:11 عصر